تبليغاتX
سحر ولدبیگی

چه فصل رفتنی شده این پاییز ! صبح تا شب می دوی ، نقشه می کشی ، خون دل می خوری برای بهتر ماندن . و ناگهان می گویند باید بروی . و می روی بی آنکه دل کنده باشی . می میری بی آنکه خود را کشته باشی . آرزوها مثل آوار روی سرت و خواستن ها مثل دیوار پیش رویت ، دعا می کنی که رهایم کن که راهیِ رهایی ام . صدا می زند که رها بودی به بی راهیِ رهایی ات !

دیر است . مهلت می خواهی ، نمی دهد . دور است . فرصت می خواهی ، می رود . و تو هی تشییع می کنی . مثل برق . مثل باد . دود می شود هرچه بود . نیست می شود هرچه هست .پیشِ رویت . تا دل نبندی ، جا نگیری ، گم نشوی در باد . تا فقط برای رفتن ، باشی . برای لحظه ای که هرچقدر هم دیر باشد باز هم زود است .

با تو هستم هی ! من ! فرصتی جز برای دوست داشتن و دیدن نیست . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 18:48  توسط سحر ولدبیگی  | 

ای روشنی چشم

در پرده چرایی

آسودگی از غیر

چون رخ ننمایی

رفت از دل و جا دست

وز حنجره نایی

پیدا نشدی حیف

تا سینه گشایی

مرگ است فراپیش

آشفته سرایی

شرم و گله بر دوش

ره توشه ی راهی

پنهان شده تا چند

برخیز صدایی

لب ها همه خاموش

از ناله و آهی

دل ها همه دربند

گه گاه نگاهی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 5:43  توسط سحر ولدبیگی  | 

هرگاه که دورتر شدم ، تشنه تر بازگشتم و تو آغوش تر پذیرفتی ! انگار که هرکس گم تر شده باشد عزیزتر است . منم که خیلی پرت ، خیلی شب ، خیلی اشک . مدام باز می گردم تا کمی جا ، کمی نور ، کمی لبخند . هی سکوت می کنی ، هی نمی زنی تا عبور می کنی . هی ناله می کنم ، هی نمی روم تا غروب می کنم .

اصلا چرا جای دور ، همین من ! چقدر بیگانه تر شدم ؟ چقدر بی خود تر شدم ؟ چقدر بی تو تر شدم ؟ اصلا به روی خودت هم نیاوردی . هی گفتی بیا . زود بیا . حالا که نشد ، دیر بیا . حالا که نشد ، دیرتر بیا . گیرم که دیرتر هم نشد . فقط بیا . هر وقت شد . هر جا شد . بی هیچ شرمی . بی هیچ اشکی . و بی هیچ عذری . فقط بیا بگو آمدم همین .

خودت بگو با اینهمه من با چه رویی برگردم . گیرم که برگشتم . با چه رویی بمانم . گیرم که ماندم . با چه رویی بمیرم . گیرم که مُردم . با چه رویی دوباره . . .    نه ! نه ! نمی توانم . کمی له ام کن تا . . .  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 14:43  توسط سحر ولدبیگی  | 

فقط تو می دانی چقدر درد می کشم از یک عمر ندیدن . یک عمر نفهمیدن ، کج رفتن ، عوضی گرفتن و عوضی بودن . و فقط تو می دانی که برای رهایی از این همه رهایی ، چیزی ندارم . می خواهم که به خواستنم بخواهی و به تنهایی ام ببخشی . آنچه نداشتم از دیدن و ندیدم از داشتن . برای فهمیدن لذت رنج و چشیدن رنج فهم !

نمی دانم چقدر دور شدم و نمی دانم چقدر دیر شده ، مات و مبهوت پشت بن بست بی راهی مانده ام و بر سراب رویاهای دور و دراز و آرزو های بی انتهایم ، چشمان پر سوال تو را یافته ام که چرا من نه ؟

شاید برای جواب دادن به یک حادثه ی دیگر نیاز باشد ؛ حادثه ی فهمیدن !


+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 2:55  توسط سحر ولدبیگی  | 

دارم عبور می کنم . یا شاید هنوز می خواهم عبور کنم . با اینهمه نشانه دیگر عذری برای نرسیدن نیست . و نیز بهانه ای برای دیر شدن . فقط یادم باشد خودم را با خودم نبرم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 20:42  توسط سحر ولدبیگی  | 

حس عجیبیست . تلخ و شیرین . مثل بی خوابی کشیدن . نمی رسی و می دانی که می رسی . به ته افسردگی این قرن تیره . جایی که جایی برای نرسیدن نیست . کاش آنقدر پاک بودم که تا آنجا می خوابیدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 8:5  توسط سحر ولدبیگی  | 

وای ! چقدر می نویسم و خط می زنم . هنوز این دل خاکستری ، نوازش های گرم دست های تو را باور نکرده . هنوز دست و پا می زند میان تردید های پر نیرنگ ! مدام به گوشش می خوانم : این تو نیستی که می روی ، اوست که تو را می برد . کمی کمتر اما و اگر کن تا زودتر برسی . به جای این همه خم و راست کردن واژه ها ، چشم و گوشت را ببند ، زبانت را ببُر ، دست و پایت را رها کن ، اصلا خودت را دور بریز . تا چیزی جز آنچه او می خواهد ببرد ، نماند !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 9:22  توسط سحر ولدبیگی  | 

خود را پیشِ تو می بینند و دور تو خط می کشند . اگر کسی نزدیک شد یا خواست نزدیک شود ، باید از آن ها اذن ورود بگیرد .  می گویند این حرف ها از تو با این بر و رو - بعید است . تو که هیچ وقت اهل . . . نبودی . مهم نیست . بگذار اسم من هم در لیست سیاه باشد . لیستِ ممنوع الهمه چیز ها ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 5:7  توسط سحر ولدبیگی  | 

بی هیچ پرده ی عصمت

  بی هیچ نغمه ی غرور

 خیره در خیلِ نگاهش

 سراسیمه از خویش بیرون می زنم

 پیشِ رویم ، وسعتِ بی مرزِ حیرانی

 پشت سرم ، بیشه ی بی پایان تردید

نگاهم نمی رسد به خطّ افق

 صدایم نمی رسد به ردّ نسیم

 با خودم می گویم

این همه تشنگی فدای وقت تو باد ای قلندر ِ تسنیم !


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 13:41  توسط سحر ولدبیگی  | 

ببخش که افتان و خیزانم . هنوز به ترک ، عادت نکرده ام . امروز و فردا ، این روزها هم تمام می شود اما من خود را تمام نکردم . مثل هر سال حسرتِ این ماه به دلم ماند . پیش تو جز اشک چیزی ندارم . 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/28ساعت 7:18  توسط سحر ولدبیگی  | 

خسته ام از سردی این روزها . نمی دانم چه کرده ام که اینگونه گونه های کبودم بی ابر و بادِ نوازشِ دستانِ تو ، سوگوار و سیه پوش گشته اند  . وقتی که هر لحظه خود را دورتر می بینم ، بیشتر زمزمه می کنم که کاش اصلا نبودم . می دانم که این تیرگی و سنگینی بی دلیل نیست . حتما دوباره دلم آبستنِ گناهِ بزرگیست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 17:58  توسط سحر ولدبیگی  | 

در این شبِ بی حصار و آرام

با این دلِ ناامید و رنجور

یک چشم نگاهی به تمنّایِ سکوتم

یک دم نظری اگرچه از دور

 

 

شب می گذرد خموش و بی درد

آهسته ، صبور ، رو به پایان

بعد از تو هزار بار افسوس

بر روز و شبِ تمامِ دوران


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 7:24  توسط سحر ولدبیگی  | 

به ترنّم آوازهایِ سرخ تو عادت کرده ام . که هر صبح و شام در گوشم ترجیع وار زمزمه می کنی و من زیر لب تکرار می کنم . تا در این روزهایِ سرد از هزار خروار خاکستر دروغ ، رها شوم .

چه تلخ است این همه انبوهِ گل سرخ ، در پایِ این عقده ی سبز ، پر پر شوند.



+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 14:48  توسط سحر ولدبیگی  | 

در تمام سال هایِ بی خودی ، همیشه چیزی ته قلبم پرسه می زد . با صدای مبهمی می گفت که داستانِ تو این نیست . داستانِ تو را کس دیگری جایِ دیگری نوشته است . حس شیرینی که در لحظات نا امیدی ، دلیلِ ماندنم می شد .حسی که در این " فتنه " دوباره سر برآورد و چون بغضی که یک عمر در گلو مانده باشد ، تار و پودم را به آتش کشید . رنگِ دنیا پیش چشمم عوض شد - اگر نگویم که دنیا پیش چشمم رنگ باخت - . چه صبح غریبی بود و چه لحظه ی نابی و چه سروش آشنایی . گفت کتابِ " او " را باز کن . اولین جمله ای که آمد این بود : حسرت بر بندگانِ من . . .  جمله ای که مثل صاعقه بر قلبم نشست و شاید هرآنچه بی خود به خود بسته بودم ، خُرد کرد .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 11:51  توسط سحر ولدبیگی  | 

روحم آرام نمی گیرد .نمی خواهد بپذیرد آنچنان که می نماید ارزش ندارد . سخت است باور کند تمامِ خودنمایی و خودآرایی اش ، حکایتِ ضعف ها و کمبود هایِ اوست . وقتی که از درون به خویش می بازد و عقده هایِ انباشته و حسد ها و کینه ها و عادت هایِ پوسیده اش ،راه را بر اجابتِ "او" می بندند و از این رو آنچه می داند، نمی تواند و آنچه می تواند ، نمی داند ، می خواهد خود را به گونه ای دیگر بیاراید ، تا از حقیقتِ تلخِ مرگِ حقیقتش فرار کند .


+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 11:42  توسط سحر ولدبیگی  | 

نگاه کن به صدایم که چگونه از شنیدنِ رنگِ تکراریِ روزهایِ بی تو ،  کورشد .

ببین ! چشمانم نایِ نوشتن ندارند و دست هایم چشمِ دیدن کمی هم بس است تماشایِ ناله یِ زنجیر ها بر دستانِ ما .

می دانم هر چه ناله کنم باز خواهی گفت زود است یا هنوز کم است .
پس بگذار فقط یک جمله بگویم : این همه نبودی ، کمی هم بیا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 7:26  توسط سحر ولدبیگی  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 0:29  توسط سحر ولدبیگی  | 

شبی خواب دیدم که چون تو آرامم . که چون تو آزادم . زمین و زمان را رد کرده ام . دفتر تنهایی را خاموش کرده ام . آرامش خون خویش را حس کرده ام . چه ، آن جا سِحر و فسون نبود . پرسش ها بی پاسخ نبود . گدایی غریب رها نمی شد . در حلقه ی شهر کسی حبس نبود . غارتِ آتش های سرد نمی کردند . ابلیس مرغ ها را بال و پرواز نمی داد . شب نداشت . روز نمی آمد . بیشه هایش عریان از سایه های درختان نبود . آب هایش نغمه ی بیابانی سر نمی داد . آواز لبِ مرغ مرده به گوش نمی رسید . لحظه هایش آشنا بود . سکوت و فریادش آمیخته بود . مرگ و زندگی اش فرق نداشت . مشرق و مغربش یکی بود . برف و خورشیدش بی ابهام بود . مرزش زلال بود . ولی حیف که خواب بود !

ای که اعجازِ دستانِ او را در تو دیدم . آه از شب های بی ساحلِ تو که چه زود می گذرد . و من تنها در تو می دیدم تنهایی باغی را که خنیاگرانش همه فریادند و آرایه هایش خون فشان . دمیدم به کوچه ها و دشت های مرده ، شیپور شادمانی سالگردِ تو را . اما دوباره ویران می کند آن باده ی ناپاکِ تزویرِ تقدیرِ مسیحِ مصنوعیِ دنیایِ کدر !

دیگر چه بگویم که از میان روزنه ای در این اقیانوس بی کران نمی توان گفت .اما من به رویای خویش ایمان دارم و دعای او را در خلوت مهتاب شب می پذیرم . که یادگار هزاران لاله ی رویین تن است . که از دور دست ، زمزمه ی زیبای شادابی شان مرا از مرز انتظار می گذراند و به روزگار خاموشی و فراموشی ام پایان می دهد . وای بر من که بر بستر این لحظه های گرم و سبز ، دیر از خواب چشم گشایم و دیر ، هزاران برگِ لاله های خونین به خاک ریخته را ببینم . و دیر سِحرِ جنونِ تاریخ را از میان ورق های تیره ی آن بخوانم . و گمشده ی پیدای رویای خود را بیابم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 0:19  توسط سحر ولدبیگی  | 

هبوط از پستی غرور به بلندای افتادگی : این رمز ورود به صفِ انتظارِ توست . تو هم مثلِ " او " سهل و ممتنعی . وقتی که گفتی تا بودنِ با من فقط یک قدم است : شکستنِ خود . به همین سادگی . اما برایِ من این یک قدم به اندازه یِ یک عمر طول می کشد . برای من که دیر آمدم . برای من که در غل و زنجیر آمدم . چه ، اسیرِ عادت ها و خواستن ها و لذت هایی هستم که تمامِ من شده اند .

اینجاست که به بن بست می رسم . دیوانه می شوم و درد می کشم . از خواستن و نتوانستن . از تردیدی که همیشه در کمین است . از خستگیِ خواستن و ناامیدیِ نتوانستن . اینجا فقط می توانم التماس کنم که معجزه ای .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 0:4  توسط سحر ولدبیگی  | 

راه  نزدیک است اما

کوچه تاریک است

در دلم انگار چیزی را

می کَنند از ریشه خون آلود

ساقه هایِ مکتبِ تردید

برگ هایِ دفترِ تزویر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 1:47  توسط سحر ولدبیگی  | 

یک عمر تکرارِ لحظه ها . بیهوده دویدن برایِ هیچ . هرچند راحت بودم اما بی معنا . دردهایم ساده بود . زبانم تند می چرخید با اینکه حرفی نداشتم . قلبم پاک بود چون خالی بود . یا شاید پر بود از تهی . یعنی " بی تویی " .

اما از آن لحظه که یک دل یا یک چشم یا یک خیال ، با تو بودم ، هر لحظه تازه شد . دردم یکی شد . زبانم دیگر بیهوده نمی چرخید با اینکه یک دنیا حرف داشتم و قلبم پر شد از گناهِ خواستنِ تو . خواستنی که تو را به تنهایی و سکوت وادار می کند . که اگر نگویی ، از درون می سوزی و اگر بگویی باز رانده می شوی به درون . انگار خواستنِ تو ورود به منطقه ی ِ ممنوعه است . با این همه می دانم که فرصت تا " روزِ تو " زیاد نیست .

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستن ها همه موقوفِ توانستن بود

چشم تا باز کنم فرصتِ دیدار گذشت

همه یِ طولِ سفر یک چمدان بستن بود


" قیصر امین پور "


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 0:50  توسط سحر ولدبیگی  | 


روح ، خود را از درون به آتش می کشد . می بینی ! زبانه هایش را بر زبان سرخم ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 23:55  توسط سحر ولدبیگی  | 

حرفی ندارم . همین که هنوز نفس می کشم برایِ لحظه یِ زیبایِ " تو " ، یک دنیا حرف است .

چرا نا امید باشیم وقتی روز و شب از زمین و آسمان ، دلیل می بارد که آن لحظه می آید . چرا صدایت نکنیم وقتی تصویرِ چشم هایِ تو را در پسِ تیرگی هایِ این زمانه یِ پرآشوب می توان دید . و چرا فریادت نزنیم وقتی گرفتارِ فتنه ای هستیم که در آن حق گم شده است .

هنوز دور نیست روزی که خود را شکستم برایِ تو . و چه خوب شد که شکستم . غرورِ احمقانه ای که به جانم افتاده بود . که هنرمندم و چه و چه و چه ! غروری که چشم را کور می کند و گوش را کر . دل را دور می کند و مغز را خر ! چه می گویم ! تمامِ وجود را به اسارت می کشد .

این تو بودی که در لحظه ای ، با رنگی ، نشانی ، صدایی یا چه می دانم دلیلی ، در خواب یا بیداری ، خود را به من نمایاندی و همان لحظه کافی بود برایِ شکستنِ خود . و به درد آمدم اما دردی شیرین . که خود را نشکسته بودم ، خودی که ساخته بودم شکستم . همان لحظه خوب یادم هست زبانم قفل شده بود . بی اختیار خم شدم یا شاید به زمین افتادم خوب یادم نیست و در دل دعا کردم که دوباره آن لحظه ، که دوباره آن لحظه . تردید ندارم که خیال نبود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 2:9  توسط سحر ولدبیگی  | 

وقتی همه چیز برای لذت بردن هست ، هیچ چیز برای لذت بردن نیست  و تنها باید به لذتِ مصیبت دل بست یا مصیبتِ لذت .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 22:48  توسط سحر ولدبیگی  | 

امروز که از خواب بیدار شدم ، حس غریبی داشتم . انگار وحشت مرگ را در خود می یافتم و یک لحظه یقین کردم که همه ی آدم های پیرامونم ، مرا ترک خواهند کرد . حس تنهایی و غربت عجیبی بود . دیدم که چقدر از " او " دورم که اینچنین خود را جدای از دیگران بی پناه حس می کنم . و بر خود لرزیدم . حسرت خوردم که چرا کاری نکردم تا در این لحظه تنها نمانم .

چه پناهی جز " او " داریم و چه کسی جز او می تواند چاره ی این غربت باشد . انگار کم کم از دل بستن به آنچه دل کندن از آن برایم سخت است ، رها می شوم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 22:52  توسط سحر ولدبیگی  | 

اثری از او نیست اما

هیچ اثری جز او نیست .

در بودنش تناقض عجیبیست . فقط روح بزرگ این تناقض را می فهمد . که تناقضی نیست ، یگانگی اوست .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 0:28  توسط سحر ولدبیگی  | 

به آنچه می گویی گوش نمی دهم . نگاهم به سکوت توست . به حرف هایی که نمی زنی . آنچه نمی خواهی بگویی یا نمی توانی گفتن . که حقیقت پنهان روح تو آنجاست .

آنچه می گویی نمودِ توست و بودِ تو ، همان سکوتِ توست . آنچه در سکوت هست در گفتن نیست . در سکوت چشم است . ابرو است . کنایه ، نشانه ، دلیل ، حس ، لب است ، حتی زبان است و واژه . کلمه است ، کلام است . و شاید هم کمی فریاد . زبان حال است . پچ پچ روح . سرِّ درون . زمزمه ی دل .

جرأت ندارم بگویم حتی نوشتن است و خواندن . آهنگ و تناسب . وزن و قافیه . ردیف و خیال و مجاز .

سکوت ، نه بی حرفی ست که فراتر از آن ، تمامِ آنچه می توان گفت و نمی توان گفت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 14:46  توسط سحر ولدبیگی  | 

" شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی "

چشم است و خیال است و نگاهی

با خویش به سر تا زغم خویش رهایی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 23:48  توسط سحر ولدبیگی  | 

دوست داشتن ، همان دل کندن است . دل دادن نیست . دل بریدن است .افتادن . گذشتن . پنهان داشتن . چه ، او که می خواهد پرواز کند ، باید سبک باشد .

و او مثل پَر است .پُر است از " نه " ، از جدایی .

زندگی را کوچک می بیند . چون خودش بزرگ است . نمی گنجد . نمی ایستد . هماره در رفتن است . نمی تواند بماند ، داغ است . اگر بماند ، می سوزد . باید برود تا تمام شود . مثل دود .

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 14:58  توسط سحر ولدبیگی  | 

با همه ی نا امیدی ، هر لحظه به پایان انتظار نزدیک تریم . از تقلّایِ ابلیس پیداست .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 22:32  توسط سحر ولدبیگی  |