چه فصل رفتنی شده این پاییز ! صبح تا شب می دوی ، نقشه می کشی ، خون دل می خوری برای بهتر ماندن . و ناگهان می گویند باید بروی . و می روی بی آنکه دل کنده باشی . می میری بی آنکه خود را کشته باشی . آرزوها مثل آوار روی سرت و خواستن ها مثل دیوار پیش رویت ، دعا می کنی که رهایم کن که راهیِ رهایی ام . صدا می زند که رها بودی به بی راهیِ رهایی ات !
دیر است . مهلت می خواهی ، نمی دهد . دور است . فرصت می خواهی ، می رود . و تو هی تشییع می کنی . مثل برق . مثل باد . دود می شود هرچه بود . نیست می شود هرچه هست .پیشِ رویت . تا دل نبندی ، جا نگیری ، گم نشوی در باد . تا فقط برای رفتن ، باشی . برای لحظه ای که هرچقدر هم دیر باشد باز هم زود است .
با تو هستم هی ! من ! فرصتی جز برای دوست داشتن و دیدن نیست .ای روشنی چشم در پرده چرایی آسودگی از غیر چون رخ ننمایی رفت از دل و جا دست وز حنجره نایی پیدا نشدی حیف تا سینه گشایی مرگ است فراپیش آشفته سرایی شرم و گله بر دوش ره توشه ی راهی پنهان شده تا چند برخیز صدایی لب ها همه خاموش از ناله و آهی دل ها همه دربند گه گاه نگاهی
هرگاه که دورتر شدم ، تشنه تر بازگشتم و تو آغوش تر پذیرفتی ! انگار که هرکس گم تر شده باشد عزیزتر است . منم که خیلی پرت ، خیلی شب ، خیلی اشک . مدام باز می گردم تا کمی جا ، کمی نور ، کمی لبخند . هی سکوت می کنی ، هی نمی زنی تا عبور می کنی . هی ناله می کنم ، هی نمی روم تا غروب می کنم .
اصلا چرا جای دور ، همین من ! چقدر بیگانه تر شدم ؟ چقدر بی خود تر شدم ؟ چقدر بی تو تر شدم ؟ اصلا به روی خودت هم نیاوردی . هی گفتی بیا . زود بیا . حالا که نشد ، دیر بیا . حالا که نشد ، دیرتر بیا . گیرم که دیرتر هم نشد . فقط بیا . هر وقت شد . هر جا شد . بی هیچ شرمی . بی هیچ اشکی . و بی هیچ عذری . فقط بیا بگو آمدم همین .
خودت بگو با اینهمه من با چه رویی برگردم . گیرم که برگشتم . با چه رویی بمانم . گیرم که ماندم . با چه رویی بمیرم . گیرم که مُردم . با چه رویی دوباره . . . نه ! نه ! نمی توانم . کمی له ام کن تا . . .فقط تو می دانی چقدر درد می کشم از یک عمر ندیدن . یک عمر نفهمیدن ، کج رفتن ، عوضی گرفتن و عوضی بودن . و فقط تو می دانی که برای رهایی از این همه رهایی ، چیزی ندارم . می خواهم که به خواستنم بخواهی و به تنهایی ام ببخشی . آنچه نداشتم از دیدن و ندیدم از داشتن . برای فهمیدن لذت رنج و چشیدن رنج فهم !
نمی دانم چقدر دور شدم و نمی دانم چقدر دیر شده ، مات و مبهوت پشت بن بست بی راهی مانده ام و بر سراب رویاهای دور و دراز و آرزو های بی انتهایم ، چشمان پر سوال تو را یافته ام که چرا من نه ؟
شاید برای جواب دادن به یک حادثه ی دیگر نیاز باشد ؛ حادثه ی فهمیدن !
دارم عبور می کنم . یا شاید هنوز می خواهم عبور کنم . با اینهمه نشانه دیگر عذری برای نرسیدن نیست . و نیز بهانه ای برای دیر شدن . فقط یادم باشد خودم را با خودم نبرم .
بی هیچ پرده ی عصمت
بی هیچ نغمه ی غرور
خیره در خیلِ نگاهش
سراسیمه از خویش بیرون می زنم
پیشِ رویم ، وسعتِ بی مرزِ حیرانی
پشت سرم ، بیشه ی بی پایان تردید
نگاهم نمی رسد به خطّ افق
صدایم نمی رسد به ردّ نسیم
با خودم می گویم
این همه تشنگی فدای وقت تو باد ای قلندر ِ تسنیم !
با این دلِ ناامید و رنجور
یک چشم نگاهی به تمنّایِ سکوتم
یک دم نظری اگرچه از دور
شب می گذرد خموش و بی درد
آهسته ، صبور ، رو به پایان
بعد از تو هزار بار افسوس
بر روز و شبِ تمامِ دورانبه ترنّم آوازهایِ سرخ تو عادت
کرده ام . که هر صبح و شام در گوشم ترجیع وار زمزمه می کنی و من زیر لب تکرار می
کنم . تا در این روزهایِ سرد از هزار خروار خاکستر دروغ ، رها شوم . چه تلخ است این همه انبوهِ گل
سرخ ، در پایِ این عقده ی سبز ، پر پر شوند.
در تمام سال هایِ بی خودی ،
همیشه چیزی ته قلبم پرسه می زد . با صدای مبهمی می گفت که داستانِ تو این نیست .
داستانِ تو را کس دیگری جایِ دیگری نوشته است . حس شیرینی که در لحظات نا امیدی ،
دلیلِ ماندنم می شد .حسی که در این " فتنه " دوباره سر برآورد و چون
بغضی که یک عمر در گلو مانده باشد ، تار و پودم را به آتش کشید . رنگِ دنیا پیش
چشمم عوض شد - اگر نگویم که دنیا پیش چشمم رنگ باخت - . چه صبح غریبی بود و چه
لحظه ی نابی و چه سروش آشنایی . گفت کتابِ "
او "
را باز کن . اولین جمله ای که آمد این بود : حسرت بر بندگانِ من . . .
جمله ای که مثل صاعقه بر قلبم نشست و شاید هرآنچه بی خود به خود بسته بودم ، خُرد
کرد .
روحم آرام نمی گیرد .نمی خواهد بپذیرد آنچنان که می نماید ارزش ندارد . سخت است باور کند تمامِ خودنمایی و خودآرایی اش ، حکایتِ ضعف ها و کمبود هایِ اوست . وقتی که از درون به خویش می بازد و عقده هایِ انباشته و حسد ها و کینه ها و عادت هایِ پوسیده اش ،راه را بر اجابتِ "او" می بندند و از این رو آنچه می داند، نمی تواند و آنچه می تواند ، نمی داند ، می خواهد خود را به گونه ای دیگر بیاراید ، تا از حقیقتِ تلخِ مرگِ حقیقتش فرار کند .
نگاه کن به صدایم که چگونه از شنیدنِ رنگِ تکراریِ روزهایِ بی تو ، کورشد .
ببین ! چشمانم نایِ نوشتن ندارند و دست هایم چشمِ دیدن . کمی هم بس است تماشایِ ناله یِ زنجیر ها بر دستانِ ما .
می دانم هر چه ناله کنم باز خواهی گفت زود است یا هنوز کم است
.
پس بگذار فقط یک جمله بگویم : این همه
نبودی ، کمی هم بیا .
شبی خواب دیدم که چون تو آرامم .
که چون تو آزادم . زمین و زمان را رد کرده ام . دفتر تنهایی را خاموش کرده ام .
آرامش خون خویش را حس کرده ام . چه ، آن جا سِحر و فسون نبود . پرسش ها بی پاسخ
نبود . گدایی غریب رها نمی شد . در حلقه ی شهر کسی حبس نبود . غارتِ آتش های سرد
نمی کردند . ابلیس مرغ ها را بال و پرواز نمی داد . شب نداشت . روز نمی آمد . بیشه
هایش عریان از سایه های درختان نبود . آب هایش نغمه ی بیابانی سر نمی داد . آواز
لبِ مرغ مرده به گوش نمی رسید . لحظه هایش آشنا بود . سکوت و فریادش آمیخته بود .
مرگ و زندگی اش فرق نداشت . مشرق و مغربش یکی بود . برف و خورشیدش بی ابهام بود .
مرزش زلال بود . ولی حیف که خواب بود ! ای که اعجازِ دستانِ او را در تو
دیدم . آه از شب های بی ساحلِ تو که چه زود می گذرد . و من تنها در تو می دیدم
تنهایی باغی را که خنیاگرانش همه فریادند و آرایه هایش خون فشان . دمیدم به کوچه
ها و دشت های مرده ، شیپور شادمانی سالگردِ تو را . اما دوباره ویران می کند آن
باده ی ناپاکِ تزویرِ تقدیرِ مسیحِ مصنوعیِ دنیایِ کدر ! دیگر چه بگویم که از میان روزنه
ای در این اقیانوس بی کران نمی توان گفت .اما من به رویای خویش ایمان دارم و دعای
او را در خلوت مهتاب شب می پذیرم . که یادگار هزاران لاله ی رویین تن است . که از
دور دست ، زمزمه ی زیبای شادابی شان مرا از مرز انتظار می گذراند و به روزگار
خاموشی و فراموشی ام پایان می دهد . وای بر من که بر بستر این لحظه های گرم و سبز
، دیر از خواب چشم گشایم و دیر ، هزاران برگِ لاله های خونین به خاک ریخته را
ببینم . و دیر سِحرِ جنونِ تاریخ را از میان ورق های تیره ی آن بخوانم . و گمشده ی
پیدای رویای خود را بیابم .
هبوط از پستی غرور به بلندای افتادگی : این رمز ورود به صفِ انتظارِ توست . تو هم مثلِ " او " سهل و ممتنعی . وقتی که گفتی تا بودنِ با من فقط یک قدم است : شکستنِ خود . به همین سادگی . اما برایِ من این یک قدم به اندازه یِ یک عمر طول می کشد . برای من که دیر آمدم . برای من که در غل و زنجیر آمدم . چه ، اسیرِ عادت ها و خواستن ها و لذت هایی هستم که تمامِ من شده اند .
اینجاست که به بن بست می رسم . دیوانه می شوم و درد می کشم . از خواستن و نتوانستن . از تردیدی که همیشه در کمین است . از خستگیِ خواستن و ناامیدیِ نتوانستن . اینجا فقط می توانم التماس کنم که معجزه ای .
کوچه تاریک است
در دلم انگار چیزی را
می کَنند از ریشه خون آلود
ساقه هایِ مکتبِ تردید
برگ هایِ دفترِ تزویر
یک عمر تکرارِ لحظه ها . بیهوده دویدن برایِ هیچ . هرچند راحت بودم اما بی معنا . دردهایم ساده بود . زبانم تند می چرخید با اینکه حرفی نداشتم . قلبم پاک بود چون خالی بود . یا شاید پر بود از تهی . یعنی " بی تویی " .
اما از آن لحظه که یک دل یا یک چشم یا یک خیال ، با تو بودم ، هر لحظه تازه شد . دردم یکی شد . زبانم دیگر بیهوده نمی چرخید با اینکه یک دنیا حرف داشتم و قلبم پر شد از گناهِ خواستنِ تو . خواستنی که تو را به تنهایی و سکوت وادار می کند . که اگر نگویی ، از درون می سوزی و اگر بگویی باز رانده می شوی به درون . انگار خواستنِ تو ورود به منطقه ی ِ ممنوعه است . با این همه می دانم که فرصت تا " روزِ تو " زیاد نیست .
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوفِ توانستن بود
چشم تا باز کنم فرصتِ دیدار گذشت
همه یِ طولِ سفر یک چمدان بستن بود
" قیصر امین پور "
حرفی ندارم . همین که هنوز نفس می کشم برایِ لحظه یِ زیبایِ " تو " ، یک دنیا حرف است .
چرا نا امید باشیم وقتی روز و شب از زمین و آسمان ، دلیل می بارد که آن لحظه می آید . چرا صدایت نکنیم وقتی تصویرِ چشم هایِ تو را در پسِ تیرگی هایِ این زمانه یِ پرآشوب می توان دید . و چرا فریادت نزنیم وقتی گرفتارِ فتنه ای هستیم که در آن حق گم شده است .
هنوز دور نیست روزی که خود را شکستم برایِ تو . و چه خوب شد که شکستم . غرورِ احمقانه ای که به جانم افتاده بود . که هنرمندم و چه و چه و چه ! غروری که چشم را کور می کند و گوش را کر . دل را دور می کند و مغز را خر ! چه می گویم ! تمامِ وجود را به اسارت می کشد .
این تو بودی که در لحظه ای ، با رنگی ، نشانی ، صدایی یا چه می دانم دلیلی ، در خواب یا بیداری ، خود را به من نمایاندی و همان لحظه کافی بود برایِ شکستنِ خود . و به درد آمدم اما دردی شیرین . که خود را نشکسته بودم ، خودی که ساخته بودم شکستم . همان لحظه خوب یادم هست زبانم قفل شده بود . بی اختیار خم شدم یا شاید به زمین افتادم – خوب یادم نیست – و در دل دعا کردم که دوباره آن لحظه ، که دوباره آن لحظه . تردید ندارم که خیال نبود .وقتی همه چیز برای لذت بردن هست ، هیچ چیز برای لذت بردن نیست و تنها باید به لذتِ مصیبت دل بست یا مصیبتِ لذت .
چه پناهی جز " او " داریم و چه کسی جز او می تواند چاره ی این غربت باشد . انگار کم کم از دل بستن به آنچه دل کندن از آن برایم سخت است ، رها می شوم .
هیچ اثری جز او نیست .
در بودنش تناقض عجیبیست . فقط روح بزرگ این تناقض را می فهمد . که تناقضی نیست ، یگانگی اوست .
به آنچه می گویی گوش نمی دهم . نگاهم به سکوت توست . به حرف هایی که نمی زنی . آنچه نمی خواهی بگویی یا نمی توانی گفتن . که حقیقت پنهان روح تو آنجاست .
آنچه می گویی نمودِ توست و بودِ تو ، همان سکوتِ توست . آنچه در سکوت هست در گفتن نیست . در سکوت چشم است . ابرو است . کنایه ، نشانه ، دلیل ، حس ، لب است ، حتی زبان است و واژه . کلمه است ، کلام است . و شاید هم کمی فریاد . زبان حال است . پچ پچ روح . سرِّ درون . زمزمه ی دل .
جرأت ندارم بگویم حتی نوشتن است و خواندن . آهنگ و تناسب . وزن و قافیه . ردیف و خیال و مجاز .
سکوت ، نه بی حرفی ست که فراتر از آن ، تمامِ آنچه می توان گفت و نمی توان گفت .
چشم است و خیال است و نگاهی
با خویش به سر تا زغم خویش رهایی
و او مثل پَر است .پُر است از " نه " ، از جدایی .
زندگی را کوچک می بیند . چون خودش بزرگ است . نمی گنجد . نمی ایستد . هماره در رفتن است . نمی تواند بماند ، داغ است . اگر بماند ، می سوزد . باید برود تا تمام شود . مثل دود .